✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
عکس رخ یار
گفت دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
این عجب بین من به دیدار تو شادان میشوم
در چنین دنیا که هر دم موردی آید پدید
گر نخندی سختیش بر دل نشیند من پریشان میشوم
آنکه عمری برده زحمت جمع کرده ماترک
وقت رفتن او بگرید من که خندان میشوم
ای که نسیه می خری نقد می فروشی عاشقی
من بدین سودای تو از شرم پنهان میشوم
کودکی هایم گذشته بعد سالی تجربه آمد پدید
از حیاط جن برون آیم که انسان میشوم
ای برادر ما که عکس رخ یاری در پیاله دیده ایم
تا کجا افسانه خوانی من برای شُرب خواهان میشوم
صبحدم آمد ز شرم, قطره بروی برگ گل
تو به من خندی که پشت ژاله پنهان میشوم
روزگاری سخت کوشیدم ولی در انتهای کار خود
کس نپرداخت آن متاعی را که بهرش دُرّ و مرجان میشوم
در شبان بیتوته ها بسیار بگذشت بر سرم
فکر آن شب را کنم پا در رکاب رهگذاران میشوم
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۲/۱۸