عنایت
بیا بنشین عزیز دل حکایت دارمت من
جوابی درخور حالت نهایت دارمت من
از آن روزی که تنها در پی بیگانه رفتی
نمیدانی به تنهایی شکایت دارمت من
همه گویند چرا نرمش به تو دارم سراسر
نمیدانند که من صدها روایت دارمت من
چه نیکو گفته آن مجنون که نامش یاد بادا
تو که ظرفم شکستی را عنایت دارمت من
نکات مبهمی باشد میان رابطه بین من و تو
بیا بنشین که طرح نو برایت دارمت من
از آخر بار که نزد دیگران تنها غرورم را شکستی
ندانستی چرا در عین خاموشی هوایت دارمت من
اگر بینی که در شعرم بسی تعجیل و حرص گفتگو است
بر آن باشم نمیرم حرف خود تا بینهایت دارمت من
از آنجایی که هر کس یار خود بر دیده میدارد شب و روز
من دیوانه کارم عکس کس عشقی به غایت دارمت من
نباشد خستگی ما را اثر حتی به بیتوته شبان اگر درآیی
که خاموشی نیفتد بر ستاره تا سحرگاهان روایت دارمت من
یادداشت شاعر
اگر با من نبودش هیچ میلیچرا ظرف مرا بشکست لیلی
لیلی و مجنون نظامی گنجوی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۳/۱۵