عصّبانی
آمدم بعد گذشت سالها در کوچه اما رفته بودی
در پی آن شیطنت ها قیل و قال نوجوانی رفته بودی
حال تو پرسیدم از بقال و از سبزی فروش تازه وارد
هیچ یک آگه نبود گویا پی آوازه خوانی رفته بودی
ساکنان ناشناس کوچهات با سردی بدمزه رفتار بیروح
آنچنان بر من نظاره گوئیا قصور من چون تو نهانی رفته بودی
هرچه دنبال سر نخ گشتم و هیچم ز کس حاصل نشد
با خودم گفتم که شاید بعد من با شادمانی رفته بودی
در پی افسوس و حسرت از نبود خانهات تا سر بسایم بر درش
هرچه لعنت بود در ذهنم نثارت که شبانی رفته بودی
ای دریغ از آن همه شور و شعف آن روز و آن جوی روان
دفتر خیست میان جوی، من و آب و نگاهت، ناگهانی رفته بودی
گرچه در کوچه نباشی یاد تو اما نشسته بر در و دیوار آن
ازچه همسایه نداند بعد آن خانهتکانی رفته بودی
مینشینم در کناری تاریِ چشمم به رویا بسپُرم
گر چه امید است ولی نقش تو بینم که زمانی رفته بودی
من به امید ورود تو به من بیتوتهشب دارم به پا
شاید آن شب باز آیی گرچه گویا عصبانی رفته بودی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۱/۱۴