عشق پیری
دور چرخید آسمان گشت و به پایان آمدت دفتر
ای که تازه بین بستر نیمه شبها بیقراری میکنی
کودکی هایت فراموشت نمی گردد نمی بینی مگر
وقت رفتن باشدت تازه هوای میگساری میکنی
ای که هفتادت گذشته سوی چشمانت نمی تابد برون
بین مه رویان نشسته باده در دست روزه داری میکنی
میکنی رویت سپید و رنگ موهایت سیه همچو شبق
از کجا داری ضمانت بهر چه آینده داری میکنی
من نمیدانم که من دیوانه ام یا تو فراموشت شده
روز اول کامدیم بستی قراری، بهر چه ناسازگاری میکنی
گرچه در دنیا توانایی بردن بی ته است
گر زیاد آری به دست آیا گذاری بر نزاری میکنی
عشق پیری گر بجنبد سر به رسوائی زند
من به تو خرده نگیرم عقده ات را مهریاری میکنی
پیر دوران گفته ما را با نصایح در سخن
صبر باید آدمی را تا ببیند شرمساری میکنی
اَر به شب بیتوته ای با یارِ غار و اهل دل بر پا کنی
من نمی بینم گناهی عقده ات را پافشاری میکنی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۲/۲۰