عشق جوانی
پیرمردی لنگ لنگان از پلِ رود روانی میگذشت
نرم نرمَک نغمه آبِ دَمان در اعتدالش می نشست
او بیاد آورد اندر روزگاران قدیمی دیرگاه
چند باری از پِیِ زیبارخی آنجا نشست
او نمیدانست کان بت در دلش در فکرِ دیگر
کو همی آن دیگری در فکر دیدار کس است
الغرض دنبال این زنجیر ما هر چه رَویم
دم بدم دیگر بجز ناباوری چیزی نَرَست
هرکسی در زندگی آن را بدید و از دگر این انتظار
خود نمی دانست هر کس از جهان بی خبر است
پیر لنگ لنگان برفت و زیر لب با خود بگفت
این جهان بین کو کَسَش دردل بیاد دیگر است
سالیانی کین همه یاد پریرخ با من است
من اگر عاشق شدم دیگر چه جای ضرر است
شهد آن لذت که من آنرا به دل با خود برم
گر بیانش می شدم شاید دگر خار و خس است
القضا در فکر خود مشغول از پل می گذشت
ناگهان در دیده اش یک آشنا برقش نشست
یک نگه در دیده دل غلیان دمید و گُر گرفت
آن نگار پیر، بی پا در میان چرخ تنها می گذشت
گر چه دوران مشقِ تدریسش برای همه داد
آنکه زین درس نیاموخت دگر خاک ره است
مردود شود هر که به جرات قدمی پیش نبرد
گاهی که شکوفا میشدش نو غنچهِ نرگسِِ مست
هی بخود میگفت و افسوس دلش وی را رها
هم نمی کرد تا که محبوب خرابش می گذشت
گرچه آثار زمان در پیکرش بیداد کرد
همچنان با آن نگاه یک تیر بر قلبش نشست
یاد ایام جوانی آتشش شعله گرفت و داغ شد
خود نمی پنداشت آن پیمانه ریخت، آن سبو شکست
یاد آن دوران که ما را هم رهست
در خانه اگر کس است یک حرف بس است
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۵/۲۲