کریم سرپولکی
سروده‌ها
عجب کاری ست خندیدن
اگر مارا نمی بینی وگر چشمت همی بیند و لبخندی نثار  اشک من سازی
برو دیگر مکن یادم که من با تو سرود فتح ناخوانم
اگر روزی دگر بینم شقایق را چنانِ برگِ پائیزی
بزیر  آورده و پامال میداری نمی بینی لطافت را
تو را دیگر چه باید گفت
نماد نسل شیطانی
نمی بینی صدای ناله و زجر عزیزان را که زیر سایه ظلم مسلح آب میگردد
تن صد پارهِ شرحِه
دل بشکسته از توهین
نگاه دور از قعرِ ورای سر, که سوسویش پر از درد است
نمی بینی غریبه با تسلط بر نوامیست
چه سر سختانه در چشمت نگاه زهرخند ریزد
زِ آهت نا هراسد هم، ز دردت می پراند غم
اگر کاری توانی کن، مسیر رفته را برگرد
بیا بر ما به پیوند و برای خود جهانی را گل ارا کن .
نمی گو یم ترا الگوی هر آزاده ای باشی
نمیگویم بِه رَه هر سالک افتاده ای باشی
فقط دانم دلم را شور پر کرده
سرم از نغمه های دور سرگشته
عجب کاری ست خندیدن
به آن تیری که می آید به آن مشتی که در راه ست
من و کسرا ،حمید و زهره و عذرا
سرود عشق می خوانیم
میان دود باروت و مسیر گاز اشک افزا
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۲۰