عجب زیباست ما بودن
بگفتم تو، بگفتی تو، عجب زیباست ما بودن
درین با هم شدن بنگر چرا قبلش نبود، آن ظن
که با مرگِ غم انگیزش نشانم داد آزادی چه آسان است
و تنها او گشود چشمم که بعدِ غرشِ هر ابر باران است
اگر تنها بتاریخِ هزاران سالهِ ات بالی و ان را اَجر بگذاری
نشانِ این همه آزاد زن بینی که باشد حاصِلِ عشق و فداکاری
زنانِ ما که طیّ این همهِ دوران برنجِ جور و استبداد
چنان خاموش در کُنجی نشسته منتظر از رفع این بیداد
توان خویش می بافند و پوشانند بر دلبر
فرستند نازنین جان را بسوی جنگ با مِه تر
تو گوئی خواب بودست و چنین بگذشتِهِ ها رویا
کسی را دَخل ناشُد آنچه را بر ما روا، گویا
چرا هر بیکسی تازان به جانِ خود روا کردیم
چرا افسون شده همچون خُماری در پِیِ دَردیم
تو از پیشینِهِ فَرّ و شکوه آریائی آمدی جانا
کجا باشد ترا تَمکین بنادانی بجایِ داورِ دانا
درین ایامِ فرخنده که تو دستانِ خود را باز می داری
زِ بَندِ جور زندانبان ز دستِ شیخ و دین داری
بیا دَم را غنیمت دان کنون کو راه آماده
مهیا گشته آزادی که مهسا و ندا ها را به ما داده
بِکَش بندت زدستِ پیرِ امامه بِسَر بَرکَن
بساط روضه و شیون، زَدَن با دستِ خود بر تَن
ازین نوحه سرایی ها چه ها آمد تورا ایام
کجا پنهان شده شادی میانِ زندگی مادام
بیا بیتوته را بگذار که میزبانی به میهمانم
که ناگه این مُیَسّر شد به آزادیِ ایرانم
*
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۸