عاشق دیوانگی
بگذار بسوزد آنکه به خود غره شد
پا پیش گذار که وطن بخون غرقه شد
تا کجا میشود یافت کرانه های عشق
جائی که عزیزِ دلی بدست سیه دل مَثلِه شد
او که جانِ خود بدست بر سرِ دار به خنده رفت
دیوانه اش مخوان که چنین سوی شَحنِه شد
آنچه او بدید با آن کمیِ سن و تجربه
من پیرِ دیرِ خرابات نیافتم همهِ دوران که شد
میشود آیا دلِ مارا نیز به تیزی تیغِ جلاد بر کشی
آنجا که برق نگهت در دمِ آخر به مسلخ برهنه شد
اگر آنچه را کنون از تو بینم، سال هایِ قبل دیدمی
طوق بندگی به گردن و پایِ پیاده به پِیَت رونده شد
گرچه جوانی و جویای نام و پر شور و شر ولی
نیک میدانم که عشق به حکم قرئه ترا برنده شد
تو نمی دانی چرا من عاشق دیوانگی های توام
آنقدر گویم مرا یادِ گذشته ام به صحنه شد
برو عزیزِ من دست مام وطن پشتِ توست
جائی که خطر میکنی میان راهی که به آزادی بسته شد
اگر من ازین بیتوته ها دمی قدم به راه آورم
بلندای سروِ قد تو ببینم میان خاک فکنده شد
*
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۱۸