عاشق دیوانگی
بگذار بسوزد آنکه به خود غره شد
پا پیش گذار که وطن بخون غرقه شد
تا کجا میشود یافت کرانه های عشق
جائی که عزیزِ دلی بدست سیه دل مَثلِه شد
او که جانِ خود بدست بر سرِ دار به خنده رفت
دیوانه اش مخوان که چنین سوی شَحنِه شد
آنچه او بدید با آن کمیِ سن و تجربه
من پیرِ دیرِ خرابات نیافتم همهِ دوران که شد
میشود آیا دلِ مارا نیز به تیزی تیغِ جلاد بر کشی
آنجا که برق نگهت در دمِ آخر به مسلخ برهنه شد
اگر آنچه را کنون از تو بینم، سال هایِ قبل دیدمی
طوق بندگی به گردن و پایِ پیاده به پِیَت رونده شد
گرچه جوانی و جویای نام و پر شور و شر ولی
نیک میدانم که عشق به حکم قرئه ترا برنده شد
تو نمی دانی چرا من عاشق دیوانگی های توام
آنقدر گویم مرا یادِ گذشته ام به صحنه شد
برو عزیزِ من دست مام وطن پشتِ توست
جائی که خطر میکنی میان راهی که به آزادی بسته شد
اگر من ازین بیتوته ها دمی قدم به راه آورم
بلندای سروِ قد تو ببینم میان خاک فکنده شد
یادداشت شاعر
ایران بنویسممن آنچه به ذهنم برسد آن بنویسم
تو عیب مگیر ورچه به رندان بنویسم
گویند ترا با ادبیات چه کارست
من نِی شدم آگَه که چه آسان بنویسم
در وقت جوانی که همه زندگیم شور و شرر بود
هر گز نَبُدم فکر که روزی نظرم را بَرِ آنان بنویسم
در نیمهِ شبها که رود خواب ز چشمِ من بیدار
دستم برود نرم بسویِ قلم و دفتر و بُرّان بنویسم
گَه شکوه کنم از دل و از یارِ جفا کردهِ رفته
گه یاد کنم یارِ عزیزی وَ چه خندان بنویسم
هر کس که نویسد دل خود را به بَرَد بر سر بازار
چندان بخورد ضربه ز جانان که ز رندان بنویسم
گر روزی رسی بر سرِ طومارِ منِ خط زدهِ گیجِ پیاپی
عیبم مکن آن خط که درش نیست کماکان بنویسم
عشقم بنوشته به قلم کاغذ و دفتر بفرستم سرِ راهت
برگِ گلِ سرخی به میانش که به نامِ تویِ خوبان بنویسم
این بود همه حاصلِ صغری که به کبری بکشیدم
تا باز بگویم نظرم، این همهِ چندان بنویسم
آخر شبِ بیتوته نهایت زده بر سیمِ نهائی
بی شیله و پیله به تو گویم که ترا خواهم و ایران بنویسم
بیتوته های شبانه سرپولکی ۱۴۰۱/۸/۱۹
گاهی به یک ترانه
بگذار تا بگوید حرفِ دلش زمانه
بر مَحرمان نهانی بر عاشقان بهانه
گوید هر جوانی در کوچه های شهرم
گاهی به شعر و آوا گاهی به یک ترانه
عیبش مگیر که او را فریاد گر بلند است
جمعی به کوی و برزن جمعی میان خانه
با مدعی مگویید گر جور خود نهان کرد
برخی چه بی اراده برخی خود عامرانه
القِصِه این حواشی در شهر شهره گشته
شیخی کِشَد بِه سَر بَند زِ عماّمه پرانه
چه میکند آدمی دمی که بر مسند است
تیرش خورد بر هدف یا که کند کمانه
همیشه آن چنان ست به وقت بر گرفتن
دهانِ خود گشاید به نفع مردمانه
خَرَش وگر روان شد زِ رویِ پل گذر کرد
دگر نباشدش گوش به خلق عامیانه
به فکر کیسه باشد خزانه ها بسازد
پالون خود عوض کرداما خرش همانه
اگر کسی بر آید بداد خواهی عدالت
هزار ماده و طرح قانون چه ظالمانه
نوشته ها به مجلس به صحنِ گفت و گوها
زبانِ عدل گشاید نویسد و بکوبد به دربِ آستانه
او را اگر بپرسی چه شد عدل و عدالت
ترا قِصاص خواهد به کُشتنت شبانه
چنان ترا کِشاند به صحنهِ تا بگوئی
خَرَم نداشت به خود دُم ز کُرّه بچه گانه
بیتوته ای به پاشد که من بدان رسیدم
اگر چیزی عیان است چه حاجتش بیانه
بیتوته های شبانه سرپولکی ۱۴۰۱/۸/۲۱
یادی که بر آنیم
گاهی بوجد آییم گاهی به رعد مانیم
گاهی گِلِ تَه ماندهِ جویِ خیابانیم
نمیگوئیم نمی دانیم چرا در پیش داور ها
زبانِ بستهِ در کامیم رَهِ نارفته اندر هر بیابانیم
تو گوئی ما همیشه دعویِ پیغام میداریم
که هرگَه فرصتی یابیم نشانِ رنگِ ایمانیم
کجا کرده اثر دین در رگ و خون و نهادِ ما
کجا مانده به نادانی که سوی آخرت هر دم شتابانیم
اگر محشر بود آخر به پایانِ تمام کار
چرا خلقم کند خالق دهد عقلم، ستاند زانکه نادانیم
خدایی را که من دانم نه می خواهد جهنم آتشی باشد
نه میخواهد که من امساک ها ورزم، در این دنیا که در آنیم
اگر باشد مقرر جان من گیرد گشاید بستری آرام
چنان من را بخواباند که هرگز آن نباشد درد و درمانیم
مگر ما را نباشد عاقبت جنت
کنار حوریان در هم
چرا از مرگ می ترسیم چرا ما این چنین از آن هراسانیم
تو گوئی شیخ میخواهد درین دنیا همی ماند
ترا بر آسمان راهی بسوی رب که رازش را نمی دانیم
هر آن چه حاصل کار و تلاشت را بگیرد تا کند پاکش
چرا شب را گرسنه سر کنیم چون اهل پیمانیم
بیا بشنو پیامم را بگو بر خلق تا آیند در راهش
فراخوانم کنون داده بساطِ سرنگونی گر نمی دانیم
تَوانِ فهم هر کودک که مکتب میرود اکنون
بسا بیش از تَوانِ فهمِ شیخ و حاکِمِ شیشِ دبستانیم
تو گوئی این پلیدِ پیرِ خَر فهمِ نگون در چاهِ جمکاران
به روزن هیچ نظر ناکرده از درز درون بر آنچه بر آنیم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۱۸