کریم سرپولکی
سروده‌ها
عاشق به ایوان
شبی از پلکان نردبانت
چه دزدانه خزیدم رویِ ایوان
ز پشت شیشه دیدم پیکرت را
چنان رعشه فتاد بر دین و ایمان
نمی دانم سحرگه با چه حالی
ز سرمای زمستان گشته نالان
هنوزم منتظر بودم که شاید
شوی بیرون ز بستر لخت و عریان
نگاهم بر بخاری اطاقت
که میرفت نفت آن هردم به نقصان
نشاید میرد آن شعله ز مشعل
نگردد آتشش هر دم به پایان
از آنکه سرد گردد رختخوابت
کِشَد سرما زه پیراهن به دامان
دهان خود به شیشه می نهادم
حرارت از وجودم لای دندان
بسوی بسترت، ها می دمیدم
که شاید برکُنم‌ آن سردی جان
سپیده بر دمید رُفتگران آغاز کردند
من اما همچنان مشغول بودم خود به پنهان
که ناگه از صدایی یکه خوردم
یکی از اهل خانه شد هراسان
به پرخاشی بگفت کدام حرامی
گذاشته نردبان بر زیر ناودان
کشیدش نردبان آن را ببردش
بسوی آنطرف اطاق میهمان
من بدبخت که سرما رعشه میکرد
تمام ریشه و پا و سر و جان
چنان لرزش ز ترسم چیره گشته
که هردم میخورد دندان به دندان
صدای آن، چنان هردم نظر کرد
که سر بالا نمود آن فرد و آن خان
مرا لرزان بر آن بالا چنان دید
که گویا دشمن بیگانه ای با تیغ بران
هوار بر آسمان ناگه بپا خاست
اهالی بیخبر  بیرون به میدان
من اما یک نگه بر بستر عشق
که آن را شب به صبح پائیده حیران
همان یک لحظهِِ اندام  لختش
مرا کافی شد و رفتم به زندان
نگر هر ماجرائی را نشاید بُرد بَر بیتوته هایت
فراموشش مکن آن ماجرا عاشق به ایوان
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۸