ظرف ذهن
ظرف ذهنم گشته خالی دیگرم در آن نباشد خفتهای
آن که وارونه نمودش من خودم بودم نیاید از درونم گفتهای
در میان هر صدف از قعر دریا گر به دست آید تو را
آن که دُر میخوانیش با بند زر آویزمش گر سفتهای
خلق ساده گرچه آسانت پذیرفته به هر رمز و به راز
گرچه میداند ندارد انتظار از تو که زیر پای او را رُفتهای
روزگاری که گذشت دیگر نمیآید به تو گرچه سیه داری به مو
یاد آن دوران گرامی که گلی از آن همه گلهای نو بشکفتهای
هیچ میدانی چرا ماندن در این دنیا به هر قیمت نیرزد ذرهای
آنچه خود بعدت نمیآید به کار از بهر چه بنهفتهای
آنچنان زی که اگر روزی نبودی پشت تو گویند کسان
شادی روح گرامیش مدام یادش سعادت رتبهای
اینکه هرچه بذر پاشیدی از آن، آن را درو خواهی نمود
تا نخندد مدعی گوید عجب طبخی چه آشی پختهای
فکر فردا میکنم دانم که قرنها فرصت اندیشه داری آن طرف
چون نمیخواهم بمانی در میان برزخ آشفتهای
تو که این بیتوته شب بدعت نموده سالها معتکفی
دیگران باید به بینند گوهری را که ز جانت جستهای
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
26.07.2024