طناب دار
تبر زدی به ریشه ام نگفتمت که شیشه ام
کجا روم زدست تو، نشسته ای به بیشه ام
کُشی به غم ز دوریت مرا نگه نمی کنی
ترا چه کار کرده ام که دشمنت همیشه ام
به اصلِ من غضب کنی مرا به غم بَدل کنی
مگر شود براحتی گذر کنم ز پیشه ام
گذشته ای که رفته است مگو که آن گذشته است
به اندرون من نگر چه فتنه ها کشیده ام
بیا دمی برم نشین اگر به فکر چاره ای
ترا نگویدت کسی به گوش خود شنیده ام
به قتل من نشسته ای به پای دار می بری
طناب دار من ببین بدست خود تنیده ام
زنم بدست آن کسی بوسه که در دمِ پَسان
طناب دارِ من کشد توئی میان دیده ام
چه انتظار میکشی که رسمِ خود رها کنم
مگر شود که من زنم تبر به اصل و ریشه ام
شبی گذار راه خود قدم به بیتوته نها
به اعتبار مکتبت دگر شود اندیشه ام
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۰/۱۶