کریم سرپولکی
سروده‌ها
صیقل
دیگر نمی‌آید به ذهنم مطلبی یا شعر تا گویم تو را
هرچه در فکرم نشیند بی‌دلیل اخراج می‌دارم چرا
لودگی کردم که شاید نزد تو نزدیک‌تر باشم ولی
خود ندانستم چرا باید نشست و خواست، یارب ای خدا
دل که دادی تا تهش باید جوابی درخور عشقت دهی
این تعهد می‌نشاند پای آن امضای هر عاشق بجا
آنکه بیند رنگ رخسارت بداند هرچه از سِرّ ضمير
اینکه گویند تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها
منِ دریوزه عشق تو چنان خار به راه آمده از فرط نیاز
که تکدی بی خیالی بُود و ننگ نمی‌داردم از نام گدا
کوتهی کردم که پیش از دیدنت قلبم تهی بوده ز من
ورنه هرگز بی‌مهابا ظرف خالی را نمی‌کردم رها
من از اول با خودم جنگیده‌ام هرگز نباشم متکی
لیک امروزم ببین وابستگی‌هایم به تو تا بی‌نهایت اتکا
این چه بد عهدی بود حالا که در دامت گرفتار آمدم
شانه خالی می‌کنی از بار عشق و می‌فرستیم به دامان بلا
یارب این دل را در این شب‌های بیتوته چنان آماده ساز
تا اگر وصلت نشد امکان، درونش را وفا صیقل نما
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۲/۷