صدف بسته
صدفِ بسته ام درونِ خود گوهری نهان دارم
نگشایدم کس که نداند چه گفته ها بدل دارم
دیر بازی به قعر دریا مانده اعتکاف کرده ام
کس چه داند درون خود چه دُردانه بها دارم
دُرّ درونِ من آن زمان به جهان رخ بنمود
که در محیطِ پیرامون نقش آزادیِ رها دارم
چند گویم که من تنها نباشم اندر زمین، حامل
که چنین نهفتگی در لای لای دل هزارِ ها دارم
روزگارانِ بس طولانی یادگارِ مانده از تاریخ
همه را واگذار خبر مرگ یار در خزان ها دارم
گر ببینی چگونه یار می کُشند به بَند جورِ اِوین
تو نیز دل خون شوی آنچه از بلا ها دارم
می زنند و می کشند و حیدری به آتش می کِشند
تن آن عزیزی که منِ نگران چشم براه ها دارم
خسته ام بس نوشتم و گفتم و فریاد زدم
کجا بُوَد ان گوش شنوا که منِ پیر ناله ها دارم
اگر درین غروبِ به بیتوته های ما از برون نِگری
منِ تنها با دلِ بخون نشسته امشب چه ها دارم
*
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۲۵