کریم سرپولکی
سروده‌ها
صبح زود
گفته بودی منتظر باش تا بیایم صبح زود
رفته ای اما نمی بینیم اثر آنجا چه بود
تو مرا بازی مده بگذار به تو باور کنم
آنچه را در خاطرم شاید حقیقت ها نبود
گر شبی از کویِ تو تنها گذر کردم صبور
می کنم معراج با یادِ دو چشمانت صعود
گر چه من دیوانه ام هر دم برایِ عشق خود
ناله ها بر می کشم از انتهایِ دل چه سود
گر سر سودایِ کشتن میکنی تا ما نبینی پیشِ رو
لااقل آبی بده مرغت دمِ کشتن که شاید تشنه بود
من همان روز نخستینی که دل بازارِ  دلها برده ام
دیر فهمیدم که وی اهل فروش جنس خود بی چانه بود
گر چه میگویم اگر گویم، کجایِ کارِ تو
نا ثواب است، بر سرِ راه نگاهِ دیدهِ ات دزدانه بود
میبری ایمان کِشی دل از درونِ سینه ام بیرون ولی
ناز شصتت این چنین طرارِ رهزن در همه دوران نبود
سالیان است آن که من بیتوته ها آرم بجا
یاد آن یار عزیزی کو مرا دشمن بُد و قلبم ربود
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۱۳