صاحبدلان
بگذار تا بنالند بر حال خود عیاران
آن زاهدان پنهان از فقر بینوایان
آنان که می توانند دردی ز کس بگیرند
چرا نکرده هرگز فکری به بی قراران
ای نامیان مطلق تن های مانده تنها
دست از دعا بدارید آیید به سوی ایمان
رسم زمانه این است در وقت بی خیالی
گاهی برای شادی گاهی برای حرمان
مادام که ندانی گناه تو نباشد اما تو را بگویم
واقف شدی تمام است حساب رسی به میزان
ما وارثان شَرّیم عمری همی نشسته
چشم طمع گشوده بر لاشه های بیجان
عجب نصیحتی گفت مرا به شام تیره
رنگ سفید صبحم بشوییدم به باران
فردا دوباره باشد روز از نو روزی از نو
شاید نوید تازه یوسف آید به کنعان
هر شب که بیتوته ای داری به پا مهیا
میهمان تو همانا صاحبدلانِ پنهان
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۶/۲۵