شوق
در میان کوچه و بازار شهرم مصلحت بین
دیر بنشست بر سر بی موی من پرواز شاهین
پس چرا دیر آمدی ای مرغ آرام سعادت
من به پیری برده ام دوران خود این عاقبت بین
تاج دیهیمم زمانی شد مهیا کو دگر تاب و توانی
در وجودم آنچنان بر پا ندارد شور و شوقی همچو پیشین
ای طبیعت این چه تاوانی بود بر من چرا ظلم
من چرا اکنون بیابم دولتی وقتی که دیگر مرغ آمین
بر سر آوار بختم خوانده آوازی سرودی
من به شادی پر گشایم بهر پروازی به پائین
سوی بالا را نباشد قدرت سینه سپردن
در مسیر باد و طوفان بر فراز ابرِ آذین
من به حال خود بگریم آن همه حسرت بدوران
بهر چیزی برده ام کو آنچنان و اینچنین این
حیف از آن عمری که بیهوده به راهی خسته رفتم
ورنه حاصل گرچه هر جا این بود یا هند باشد یا به ماچین
کوس رسوائی اگر در شهر پیچد چاره ای نیست
در شب بیتوته شاید دست غیبی آورد شوقی به بالین
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۱/۱