شوریده
امید دل به چه داری به چه کار آمده ای
خبری نیست که حیران به نگار آمدهای
آنکه خود هیچ نداند که چرا و چه زمان آمد و رفت
میشود گفت که خود را به شکار آمدهای
آن که گوید که ز اصل سخن یار ندارم خوشتر
خود نداند که به بزم جمع نادانی مای بیقرار آمدهای
چرخ این کون و مکان گرچه همی به دور خود میچرخد
گر نمیتوان به نظمش کمکی کرد نباشد به مهار آمدهای
من نمیدانم چرا هر چه فغان دارم ز بیرحمی معشوق شقی
او همی خنده کنان در پی خاموشی این جان نزار آمدهای
همه دانند که تنهایی مطلق بود ار رحل به عقبا بندی
تو بیا نقش نگاه در دل آینه بگردان که دوار آمدهای
نکشد بار پریشانی ما هر که در او غش باشد
بی سبب نیست که در نهضت عشاق خمار آمدهای
این نصیحت شنو از آن که همه عمر دلش شورید ست
جای خار گل بنشان باغ دلت گر به بهار آمدهای
تو که گفتی همگی جمع شویم تا برویم پیش خدا
گر چه شب بیتوته را یکتنه و تنها به پا آمدهای
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۹/۱۹