شهر فریاد
بادبانی با دلی شاد میشکافد سینه باد
با وجود پرخروشش میرود تا شهر فریاد
عاشق است او عاشق لبریز آن جام لبالب
کو براند روی موجش سوی جام روشن شاد
گرچه داند انتهای این مسیر نابلد شاید نباشد
آنچه او در ذهن خود دارد چنان رویای بنیاد
لیک میکوبد شیشه را بر سنگ و گوید با نوای عارفانه
ما ببازیم نرد عشق با دادن جان در ره آنی که آن باد
راهیانِ معنی راه صداقت را نیازارید که آن را
خفته آتش در پَسِ توفنده افکاری ز بیداد
گر جلودارش شوی یا سد کنی راهش نگوید جمله شاید
لیک از برق نگاهش در سکوتی میتراود صد دو پِیداد
او بیابد راه خود در بحر طوفانی و موج پر تلاطم
آید او آخر به سر منزل اگر بارد شراره بهر شداد
این همان عزم است که هر جویندهای را
جزم کرده تا رسد بر قله های رافع اندیشه آزاد
ماندهایم ما در شب بیتوتهها آیا شود تا
صبحگاهی آیدم مژده نجات میهنم به دست شهزاد
یادداشت شاعر
پیداد= پیدا و ظاهرشدّاد = پادشاه ظالم قوم هود ،سازنده شعر بهشت شداد که پس از اتمام آن هنگام نقل مکان بدانجا با ساعقه ساقط گردید.
من یقینم که درین پنجه سال هیچ کسی
در خور نامه او نامه بکس نفرستاد
بر بساط ملک شرق ازو فاضل تر
کس نبنشست و کسی کرد نتاند پِیداد
فرخی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
01.12.2024