کریم سرپولکی
سروده‌ها
شهباز
باد می ریزد بزیر بال مرغ تیز پنجه
می رود هر دم به بالا دل شده از خاک رنجه
می گشاید پر بسوی برق خورشید
بگذرد از ابر پاره ره بیابد تا به ناهید
از فضا بر خاک بیند حرکت مور و مگس را
سر بساید زیر پای حاکم جان و نفس را
هر زمان بادی بسویش حمله ور شد  از چپ و راست
بال خود حائل بدان کرد تا مسیر خود بیاراست
بوی عطر ابر و باران تیز چشمی  بین طوفان
حرکت دوار خود را تا بدانجا برد پرّان
آسمان سبز و آبی ابرهای تیره و تار
شکل های در دل هم ساخته در وصف دلدار
آنچنان کو سر به مستی شور و شوقش رو به پرواز
یادها از خاطرش شد تا بدانجا جوجه شهباز
یک شهابی از دل رعد رعشه اش بر سینه بر زد
آنچنان وی را هراسید کو همی پیمانه سر زد
دردم از مغروریش نادم به خود گشت
دل تپان از خالقش معذور از بیراه بر گشت
بالها پهلوی جان محکم به سینه می فشارد
روبه پائین سو به خانه سرعتش افزون گذارد
آن زمان کو خود بسان دیگران آرامش والا بگیرد
نخوتش کوتاه شد در آسمانِ جای خود ماوا بگیرد
عذر آن نادانی مغرور بودن، خودسری بیخبری
نادمش کرد و سر تعظیم خم کرد در بَرِ بالا سری
آن زمانی که در آن بالا غرورش چیره گشت
خویش را بالاتر از هر ماه و هر اختر نشست
یک جرقه آنچنان شور و فرازش را گرفت
کو دمی دنیا برایش انتها در جا نوشت
این نصیحت کادَمی گاهی فرود آرد غرور
دیر گاهیست بوده از پیشینیانم را مرور
هر که از راه منیت غره گشت و یاد رفت
روزگار باشد که خان و خانه اش بر باد رفت
ای کسانی که به رسم زندگی بر مال خود بنشسته اید
دیر گاهی بر نیاید این همه بر دیگران بسپرده اید
من نمیگویم بریزش دور آنها را که جمعش کرده ای
لااقل آن را بخور شاید دمی از لذتش سودی بری.
قلمدوش
تاب بیاور ای رفیق ، آنچه تکرار میشود ما در گذشته های دور دیده ایم.
جوانی‌مان از کنار دود و آتش گذشته است
و هیاهوی هیجان انگیز در همِ بچه های همه محله ها
که دیگر بیشترشان به پیران کهنسال بدل گشته اند
بزرگانی که هنوز قلبشان جوان است اما قدشان خمیده
صورتهایشان تکیده و چروک اما تهِ نگاهشان همان اسدلله، تقی، حسین، مرتضی
کافیست به این نگاه ها عمیق بنگری و در آنها نفوز کنی تا دلت آشنائی بدهد
تعدادی دیگر نیستند و نامی بر سنگی حک شده تمرین سکوت میکنند
و ما تا کی خاطراتشان را بر گرده خویش بسوی انتها می بریم
این انتها را کِی در بر خواهیم گرفت و آیا کسی ما را نیز بر گرده خویش خواهد برد
یا تنها میمانیم
من دلم میخواهد عزیزی مرا کول کرده قلمدوش به انتهای خط برسم
و آخری نباشم زیرا از آخر بودن دلخورم
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۲۵