شهباز
باد می ریزد بزیر بال مرغ تیز پنجه
می رود هر دم به بالا دل شده از خاک رنجه
می گشاید پر بسوی برق خورشید
بگذرد از ابر پاره ره بیابد تا به ناهید
از فضا بر خاک بیند حرکت مور و مگس را
سر بساید زیر پای حاکم جان و نفس را
هر زمان بادی بسویش حمله ور شد از چپ و راست
بال خود حائل بدان کرد تا مسیر خود بیاراست
بوی عطر ابر و باران تیز چشمی بین طوفان
حرکت دوار خود را تا بدانجا برد پرّان
آسمان سبز و آبی ابرهای تیره و تار
شکل های در دل هم ساخته در وصف دلدار
آنچنان کو سر به مستی شور و شوقش رو به پرواز
یادها از خاطرش شد تا بدانجا جوجه شهباز
یک شهابی از دل رعد رعشه اش بر سینه بر زد
آنچنان وی را هراسید کو همی پیمانه سر زد
دردم از مغروریش نادم به خود گشت
دل تپان از خالقش معذور از بیراه بر گشت
بالها پهلوی جان محکم به سینه می فشارد
روبه پائین سو به خانه سرعتش افزون گذارد
آن زمان کو خود بسان دیگران آرامش والا بگیرد
نخوتش کوتاه شد در آسمانِ جای خود ماوا بگیرد
عذر آن نادانی مغرور بودن، خودسری بیخبری
نادمش کرد و سر تعظیم خم کرد در بَرِ بالا سری
آن زمانی که در آن بالا غرورش چیره گشت
خویش را بالاتر از هر ماه و هر اختر نشست
یک جرقه آنچنان شور و فرازش را گرفت
کو دمی دنیا برایش انتها در جا نوشت
این نصیحت کادَمی گاهی فرود آرد غرور
دیر گاهیست بوده از پیشینیانم را مرور
هر که از راه منیت غره گشت و یاد رفت
روزگار باشد که خان و خانه اش بر باد رفت
ای کسانی که به رسم زندگی بر مال خود بنشسته اید
دیر گاهی بر نیاید این همه بر دیگران بسپرده اید
من نمیگویم بریزش دور آنها را که جمعش کرده ای
لااقل آن را بخور شاید دمی از لذتش سودی بری.
یادداشت شاعر
قلمدوشتاب بیاور ای رفیق ، آنچه تکرار میشود ما در گذشته های دور دیده ایم.
جوانیمان از کنار دود و آتش گذشته است
و هیاهوی هیجان انگیز در همِ بچه های همه محله ها
که دیگر بیشترشان به پیران کهنسال بدل گشته اند
بزرگانی که هنوز قلبشان جوان است اما قدشان خمیده
صورتهایشان تکیده و چروک اما تهِ نگاهشان همان اسدلله، تقی، حسین، مرتضی
کافیست به این نگاه ها عمیق بنگری و در آنها نفوز کنی تا دلت آشنائی بدهد
تعدادی دیگر نیستند و نامی بر سنگی حک شده تمرین سکوت میکنند
و ما تا کی خاطراتشان را بر گرده خویش بسوی انتها می بریم
این انتها را کِی در بر خواهیم گرفت و آیا کسی ما را نیز بر گرده خویش خواهد برد
یا تنها میمانیم
من دلم میخواهد عزیزی مرا کول کرده قلمدوش به انتهای خط برسم
و آخری نباشم زیرا از آخر بودن دلخورم
بیتوته های شبانه سرپولکی
نور
چشمه های افکار من آنجا از جوشش افتاد که دیگر امیدی برای آینده نبود
و همیشه بدان می اندیشیدم که از کجا شروع میشود
جوان وطن با دست خالی به مقابله زور قد علم کرده با در دست داشتن جان خود شیشه عمرش را به سنگ جور میکوبد
عزیز دلبندم کنون که من سالخورده دیگر توان همیاری مبارزه جانکاه تو را علیه جور ندارم برایت دعای خیر میکنم
بر زخمهای تنت که از ستم دوزخیان مجروح شده بوسه میزنم و آرمانهای آزادیت را می ستایم
حمایتت میکنم و با دیده نگران
به کوچه و خیابان نظاره گرم
این شراب کهنه سالهاست سکر خود را در دل پنهان داشته و امروز تو را نوش میدارد
رگهایت را جوشان میکند تا از درون بشکفی و شکوفه های آزادی را در دل شهر بنشانی
با هر گلوله ای که قلب تو را نشانه میرود هزاران عزیز دیگر بر خاسته سیل جان های بی دفاع بنیان ظالم را در هم میکوبد
آنان دیگر سر در گم و حیرانند و دیگر ترفندهایشان از کارائی افتاده است
بزن بکوب بگیر ببند زمانه را ببند بکش
کنون شقایق تو را میان کوچه های شهر دخترکان بی گناه به جای گیس های بریده بر سر میگذارند
دخترکانی که بجای حجاب شکوفه بر سر دارند
دختران شهر من اینبار طلایه دار سپاه جان بر کف آزادیند
گلوله بی اثر است تا انتها دیگر راهی نیست
و مَن چشمانم را سپر جان عزیز تو میدارم تا از گزند کین در امان باشد
کنون که دست بانوی عفیف تاریخ پرچم کاوه را بلند کرده
به پاس نجابت والایش جناه جبهه وی را محکم بدار تا از گزند حرامیان کور دل در امان باشد
حرامیان که همواره از بدو ورودشان به این سرزمین مقام وی را به انتها برده بجز بهره کشی ، همخوابگی و گناه به وی نداده اند
و همواره مقامش را به دخمه های سیاه خیانت و جنایت کشیده اند
سپیده در راه ست و از میان ابرهای سیاه این بار سواری بر در دروازه شهر نمایان میشود که از جنس نور است و شاید نامش نیز نور باشد
و من تمام زنان وطنم را نور می نامم و قدم نور را بر سرزمینم مبارک میدارم
نور بر ما بتاب
بیتوته های شبانه سرپولکی
امروز دگر روز زن است
دخترکان شهر من شکوفه بر سر میکنند
دگر کسان بنام دین حماسه سر نمیکنند
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۲۵