شه بیت
میکنم فریاد از دست زمانه می کِشم دردی که درمانش تو باشی
آرزو عیب نباشد بر جوانان گفته اَندم در جوانی
میکنم جنگ به میدانی که تک مردش تو باشی
می کِشی با نازِ خود هم می بری تشنه به مسلخ
میشود آیا مگر پرهیز کرد تیغی که بی رحمش تو باشی
گفته بودی من بگویم تو فقط می گوش داری
میشود آیا سخن گفت گر چه هر حرفش تو باشی
تیره بختی شور بختی سهم هیچ آزاده ای نیست
گر بدین جسم نحیفِِ این بدن دستش تو باشی
کوه های سر به افلاکِ سراسر مانده از دوران و اعصار
میدهد اِستادگی رسم و رهِ ما گرچه آن پندش تو باشی
آب گردد روز و شب جان عزیزی زیر دست غصه و غم
میرود هردم به پایان آن زمستانی که تک برفش تو باشی
من نگویمنا خلف باشد هر آنکس بسته پیمان
آنقدر دانم که سودا نا کند بیگانه گر صَرفش تو باشی
داده ایزد درد و درمان نوش دارو بهر جانان
می کشم ناز عذابی که به جان دردش تو باشی
هر کسی از بهر سودی میکند سودا به میدان
من چه بُردی کرده ام جائی که هر نفعش تو باشی
بین ماه من تفاوت بوده تا نورانیِ سیمینِ تاقِ آسمانت
این تو میدانی تفاوت را هزارش بوده و فرقش تو باشی
اَمر اَمر ست گرچه از بالا و یا از هر مقامی میرسد
بهر ما نیکو بود جائی که صاحب منصبِِ اَمرش تو باشی
هر چه ما از سوره و آیه تلاوت کرده بودیم و شنیدیم
حاصلش تنها یکی یکدانه ای باشد که آن حمدش تو باشی
در گذر پیمانه را وارونه کن جام می یم را در شکن
در شب بیتوته ام خوانم نوائی را که شه بیتش توباشی
تقدیم به مقام پدر در دوازدهمین سالگردِ گذار.
پدرم هوشنگ خان جمله معروفی داشت که میگفت آنچنان آتش باش که بعد مرگ هم از گورت آتش شعله کشد و همیشه اثرت پا بر جا بماند .
وی در نیمه ماه آذر، ماهی که نامش به آتش منصوب است آتشش را بدل خاک برد.
ودر زیر سنگ سرد گورش آتش سوزانی روشن است.
روحت شاد یادت گرامی.
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی