شمع محفل
آتشم من شعلهور گرچه میان سوختن پنهانیم
خود بسوزم، دیگری هرگز نسوزد، من به خود زندانیم
آنکه میسوزد ز خود بیرون شود در وقت آن
من چو میسوزم فقط در انتظار لحظه پایانیم
میدهم گرمی به بزم و جمع میآرم به هم
شمع محفل گر نباشم خود خورم ویرانیم
نیمه شب در کوی و برزن دست افتاده گرفتن
بِه به سجاده نشستن تا اذان صبح ذکرِ موسم ربانیم
آنکه میداند چه دارد در درون پنهان نمیدارد ز خلق
هر چه خوب و بد بُود رو راست، من هم بَردهٔ انسانیم
بخشی از مردم به فکر روزگار و بخش دیگری خدا
این چه بد عهدی به نظم است در طبیعت ریشه ایمانیم
میزند حد حاکم واقف به زور و واجب شرعی حلال
کودک آزاری بهنام دین روا و مُتعه آزاد به خود پنهانیم
من چرا اصلا به کار دیگری مشغول و از راهم جدا
من که از روز ازل پیرو راه سالک پیر خدا وحدانیم
سالیانی آتش شبهای بیتوته به یُمن عاشقان شعلهور است
گر به خاموشی برندش پای من نیست من آن کتمانیم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
30.03.2025