شط می
مانده ام حیران به کارت از چه با آن ظلم باشی برقرار
این همه اخبار از نابودی ظالم که هر روزه به ما ارزانه ای
این چنین بر گُرده ام بنشسته بارت می بری
گوئیا ضعف مرا در سادگی های نهانم خانه ای
گر خدایی باشد و بیند همه نا اهلی از خلقش مگو
روز محشر میدهد داد و نشینی چون یکی دردانه ای
این همه باد هوا بوده که از اول زرنگان جهان
کام دل بگرفته از ابله که گوید تو همان یکدانه ای
زندگانی آنچنان بر ما فسانه آمده در طول خود
تا تو پنداری به نیکبختی سرای دیگری نشانه ای
اینکه امروزه به سختی بگذرد بر ما، تحمل کن به صبر
تا بیابی آن طرف آنچه فتاده زیر پا اینجا چنین جانانه ای
سیلی نقدم به است حلوای نسیه که می داری مرا
من همین یکروزه عمرم برم لذت مگر دیوانه ای
آن طرف بهر تو ارزانی که ما اینجا به پایان میبریم
عمر خود بی هیچ ذِلّت دور از مکر چنان پنهانه ای
بعد آن شب که به بیتوته ندا دادم خدا، ترسم همی
یا بسوزانم به آتش یا شوم در شط می پیمانه ای
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۷/۲۴