شرط بلاغ
مزن رفیق تیر جور بر قلب من
منم رهروی از تبار عاشقان این چمن
چنان سخت که تو مرا قضاوت میکنی
هرگز نکرده است تاریخ با هیچ اهرمن
تو گوئی از ابتدا نطفه ات به جنگ بسته اند
کین چنین خشم بسته ای بر مردم، این انجمن
گویا زسرزمین غزه و لبنان به میهمانی آمدی
کین چنین سر سفره مدعی شدی به خانه من
گویا آدرس روضه خوانی را اشتباه آمدی
که منتظر نشسته ای برای پلو بعد یاحسینای سینه زن
مرا بگو کجاست آبادیت که شبها به ترس
تنها از مسیرش بگذری بدون چراغِ وَهم سخن
مگر دیگرانی که به قهر میکُشی نبوده اند
ترا عمو زاده ای برادر، پسرخاله یا هموطن
سالیان دور بر تو بگذرد تا روزگار زداید عقده ات
بیگانگی کودکی در کنار شوی مادر، در دوره خفن
گناه این مردم بی دفاع چه بوده است که بیچاره کنون
برابر شدست با زمانه تو و دوستان یاوه گوی بد دهن
من مدعی که رفتار تو را از دور نظاره می کنم
عیبم مکن بشارتت دهم به خاک گور، ترا بی کفن
این مدعا بیش و کم نه تنها کلام من رنجور خسته است
حرف هزاران نشسته به بند تهمت و خفقان و دم نزن
عاقبتِ کار ما خدا بخیر کند که با توی بی خدا
نماز شب میکنی دلیل ارشاد راه مرد و زن
گویا تو را از اول اشتباه ارشاد کرده اند
آنان که خود خدا ناشناسند و مدعی به سوءظن
ترا به آنچه ایمان آورده ای دست از سر ما بنه
مارا رها کن برو بدنبال ریشه به کشورت ای بد دهن
گشادی دهان، ترا بر این خلق چنان چیره کرد
که رَبِ خویش را یاد کنند از خزعبلات مُمتَحَن
من آنچه شرط بلاغ است با تو سالها گفته ام
تو یا پند گیر یا بمیر زیر خشم مردم ایران من
*
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۷/۱۴