کریم سرپولکی
سروده‌ها
شبح
دوش گویا شبحی بر منِ خوابِ گُنَه آلوده گذشت
گفت برخیز و ندیدم به چه سان راه نپیموده گذشت
آنچه در آرامشم خواب همی دیدم و یاری در برم
او نمی خواست که من بینم و آن  شد که گذشت
حیف و صد حیف چه زیبا صنمی بود مرا در بر خود
عاقبت یار همان بود که جُستَم هَمِه عُمرَم که گذشت
مانده ام من چه بدی کرده ام و چیست جواب
هر که را یابم و خواهم، ببرندشت و بگویند که گذشت
زندگی بین با همه کوتاهیش هرچه جلوتر میرود
فکر تجدید فراش است و نمی بیند جوانیش گذشت
آنکه می‌جوید بود کوچک تر از فرزندِ نا برنای خویش
خود نبیند رخ به آئینه از آن چینی که بر صورت گذشت
حالیا فرزندِ من، دوران چنین است و گذار آنَش همی
آنچه کس در زندگی نایافت آن، آن آرزو شد کهِ گذشت
چشم بگشا و ببین آنچه جوارِ خود همی آورده ای
آرزویِ بَس کسان شد آنچه بر تو در همهِ دوران گذشت
دیده بر بند و مبین آن دیگران گرد آورند
از کجا دانی شب و روزش بدون غصه و حرمان گذشت
شادی خود را به هر بیگانه ای افشا مکن
تا که آرامش بگیری در زمانِ زندگی آنچه گذشت
فکر فردا را برای روز بعدت واگذار و بگذرش
راه بیتوته ما امشب کمی بیراهه بود اما گذشت
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۳۰