کریم سرپولکی
سروده‌ها
سیمین بر
آمد سحری بر نوک پنجه به کنارم شبح سیمین بری
گویا که همه شب به امید هوس عشق نخوابیده پری
آنچنان تشنه شهوت نگران بر من خوابیده ورود
که ز بستر کشدم در بر خود تنگ چو دیوانه سری
من حیران که ز رویا شده بیرون نگران چشم گشا
خود نمی‌دانم از آن حادثه چونان ببرم جان به دری
خنده دارد که بدنبال من مانده به کار و روزگار زندگی
عاقبت پیدا شود آنی که خود معنای عشق آخری
آنکه گفته برحذر باش که سر می‌شکند دیوارش
خود همی گفت که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
ترس من نه ز خزیدن به کنار مهوش نیک‌سرشت
بل به رسوایی روز بعد بود از ماجرای دیگری
فکر آنم که پس این‌همه سالیان دور و ماجرای انتظار
لعبتی آید سراغم که تعلق است به شخص دیگری
به یه پا لنگه کفش, دست به دستار و فرار
خر ما از کُرّگی بی دم بُود ما را رها از پیکری
گر شب بیتوته‌ای پرسند ز من از کوله بارم چه درون
بایدم پاک به پرونده بُود درخشش نگین پاک گوهری
ای‌که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
برحذر باش که سر می‌شکند دیوارش
( حافظ )
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۲/۲