سکر هزار ساله
آن کس که من و یار سرِ کار گذاشته اثرش نیست
در خلوتِ رندان پیِ اغیار گماشته خبرش نیست
ما گرچه به هم بسته عشقیم و زِ هم دور نِشستیم
وصلِ دو نگه بین که کجا می نگرد کو شررش نیست
او رفتهِ و من ماندم و در گَشت و گذارش
بسیار بجا مانده ز بیداد زمانه اثرش نیست
ای دوست بیا دست ز بیگانه بکش تلخیِ آن کهنه شرابی
شیرینیِ آن زَمزَمِ صحرایِ بیابانِ صفا و مَروِه اَش نیست
بر دِیر شُدم در نگشودی که ترا راه نباشد
ای بی خبر از دل به که گوئی که رهش نیست
در میکده گشتم سر خُم باز نمودم اثرت را
در سکر هزار سالهِ آن مِی به نگر کو دگرش نیست
من خسته شدم تا به ره عشق برای کس و بی کس
بیتوته کنم آن که شب و روز به بر باشد و غش نیست
*
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۱۴