سکر هزار ساله
آن کس که من و یار سرِ کار گذاشته اثرش نیست
در خلوتِ رندان پیِ اغیار گماشته خبرش نیست
ما گرچه به هم بسته عشقیم و زِ هم دور نِشستیم
وصلِ دو نگه بین که کجا می نگرد کو شررش نیست
او رفتهِ و من ماندم و در گَشت و گذارش
بسیار بجا مانده ز بیداد زمانه اثرش نیست
ای دوست بیا دست ز بیگانه بکش تلخیِ آن کهنه شرابی
شیرینیِ آن زَمزَمِ صحرایِ بیابانِ صفا و مَروِه اَش نیست
بر دِیر شُدم در نگشودی که ترا راه نباشد
ای بی خبر از دل به که گوئی که رهش نیست
در میکده گشتم سر خُم باز نمودم اثرت را
در سکر هزار سالهِ آن مِی به نگر کو دگرش نیست
من خسته شدم تا به ره عشق برای کس و بی کس
بیتوته کنم آن که شب و روز به بر باشد و غش نیست
یادداشت شاعر
مردانگیبیار آنچه داری زِ مردانگی
ستم را بِنِه نیک جانانگی
دمی خویِ مردانگی را مرام
دمی عزتِ نفس و سازندگی
جهان گرچه بالا و زیرش بود
بکن بُرد بَر هرچه بازَندگی
بزن پنجه در پنجهِ شیر دمان
رسا ساز نامِ بلندت بِدارَندگی
تو از پشت رستم زِ رودابه ای
همه خوانده مکتب به فرزانگی
بیا حرفِ این پیرِ دنیا بیاویز گوش
زمانی نپاید که میری به افسانه گی
من امروز یادِ زمان برده ام پیشِ خود
ترا می کشم نقشه از بهرِ ویرانه ای
که نامش وطن باشد و اهرمن
کشید و ربوده زِ پروازِ پروانه ای
چنان زی کِه گَر روزِ آخر سوالات شود
رفیقت نگوید ببینم که بیگانه ای
امیدم چنان است در روز پیش
تو بر تاج ایرانِ من گوهَر دانه ای
شبی را به بیتوته دارم تو را در کنار
که نور باران شود تا تو در خانه ای
بیتوته های شبانه سرپولکی*۱۴۰۱/۸/۱۶
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۱۴