سهم مورچگان
کاش می شد روزگار دستی بر آرد بهر ما
کاش میشد زندگی طرحی زند نو هر کجا
من دگر خسته زپا افتاده ام گردد مگر
هر چه فریادم بلند تر بی اثر تر بی صدا
ای که در دوران خود سهمی برای مورچگان قائل شدی
آنچه با خود میبری آیا نمیدانی چقدر دارد بها
دست خود در کیسه خلق زمانه میکنی
هر که گوید حرف حق وا می گذاری بر خدا
راه ایمان پیشه کردی خلق را دادی فریب
دست تو هرگز نرفته سوی کار و لحظه ای خاری به پا
راحت جانت بود مرگ عزیز هر کسی
هم شکم پر میکنی هم کیسه های زر سوا
جمله ها بر هم کنی وقت عزای دیگران
اشک می آری بُرون از انتهای دل مرا
پیکِ مرگ باشی مرا و خلق دل مرده بجان
جز به نادانی نیاری بهر مردم با اَدا و اِدِعا
آخر مجلس بگیری اشک و دل سوزان کنی
تا بیاری جمع حاضر بهر خوردن بر سر سور و چرا
گر شبی بیتو ته ای همراه تو باشد بپا
نه تو مرا قانع به دینداری کنی نه من به ایمانم ترا
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۰/۱۹