کریم سرپولکی
سروده‌ها
سنگ و شیشه
گر زنی سنگی به شیشه،  شیشه ای را بَر شکستی
وَر زنی راهی به بیشه راهِ شیران را ببستی
هر کسی در زندگی راهی رود سویِ سعادت
آنچنان زی تا شوی مشهور بر  بگرفته دستی
سالیان باید که قطره جمع گردد تا که دریا آورد
ور نشد ناگه خزانه پُر ز زر گر بر نشستی
میشود اما نباشد صاف آن ثروت که می آید به دستت
آدم والا طلب کن کو به آرامی رود بالا و پستی
گفته بودندم مرا عهد جوانی در دبستان
من همان آویختم بر گوش خود ایمان پرستی
گشته ام اکنون به پیری سخت و کَج خُلق و ترشرو
لیک‌ مر هرگز نگشته از رهِ صافم به بیراهه نشستی
تو بیا مارا رها کن راهِ خود رو گر بدنبالِ حصول ثروتی
ثروت ما آن زمان حاصل شود آرامشی در تنگدستی
هر چه امروزم رود من آن به نقد جان خریدم
تو بفکر روز آخر باش چه سان با مال از دنیا برستی
میزنی سنگ و بخندی از شکستن خود نمی دانی چه باشد
حاصل بشکستن هر شیشهِ دل در پیِ آن نیمه مستی
امشبم را از سیاست بر بدار بگذار تا تنها بمانم
گرچه بیتوته نباشد جای هر گمراهه و دنیا پرستی
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۲۶