سنگ زیرین آسیا
به روزگاری که هرچه رود جز دروغ نمیآیدش برون
هرگز مکن اشتباه که این عجوزه با تو بیریا باشد
شکفته شد در میان دل کویر گلی ز حریر یاد کسی
که بوی خوشش به دل عاشقان جهان کیمیا باشد
هر آنکه صادقانه دستهایش گشاده در ره رفیق
بگیرش به مهر که هرچه دروست هدیه انبیا باشد
چنان ز سرمستی بلبل خوش آوای باغ میرسد به گوش
که این بهار ماند و خزان نرسد دل به اغنیا باشد
ای که در خزان عمر به عصا میبری توان حمل وجود
هیچ دیدهای که روشن دلی به فکر توتیا باشد
من آنچه میدهم دگر نستانم که رفت نه آمدن است
حکایتی که آمدن به بازار عشق نه به ابتیاع باشد
این تویی که نشسته ثابت و چرخد به رو سنگ وزین
زین سبب نامیدهاند نام که زیرین سنگِ آسیا باشد
بمان که ماندنت ز هزارهها برون گشته و شده بنام
که ز نسل برآمده ز اجداد تو خورشید آریا باشد
چنان به شبِ بیتوته سرخوش بخوان که وقت رفتن تو
لحافِ روکشت آسمان و بسترت بوریا باشد
یادداشت شاعر
مرد آنست که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد.< سعدی >
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۳/۲۸