✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
سفره شاهانه
صبح می آید ترانه می‌تراود نقش بر دل می‌نشیند
ای که تنها کنج غم در انزوا بر یاد او بستی امید
اسب تازید باد تندی پیرهن از بند ربود اشکی چکید
من چه گویم کودکی های مرا ناگه کسی افسانه دید
پیرمردی دل شکسته با عصایش کوچه ها را می گذشت
مادری در سیرِ رویا کنج خانه سفره ای شاهانه چید
این چه تصویری بُود ما در کجا از آسمان افتاده ایم
بوده آیا این هدف از روز اول این چنین تا کی مدید
می‌زنم بر خود نهیب تا برکشم خود را ازین کابوس بد
آرزو دارم یکی گوید بلند شو وقت صبحانه رسید
این چه بی انصافی است گویا خدا ما را فراموشش شده
گو چه شد ماکه تمام عمر عبادت کرده ایم حتی به عید
تیره گی های درون هرگز نگردد پاک با بخشندگی
فکر آن کن چاره دردت نباشد سفره نظر و وعید
نقش بر دل ها نشسته آن ترانه وقت صبحی را که رفت
آن امید واهی ات بر یاد او در انزوا و کنج غم باید رهید
من عجب دیوانه باشم در شب بیتوته آتش ها کنم
یاد معشوقه خیال عاشق شیدا به بیراهه کشید
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۳/۳