سفر خوش
سفر خوش دور ایامت رفیقِ جان حلاوت
چنان زی که همیشه روح تو باشد سلامت
اگر از من بپرسی، ای بدک نیست میگذارد
جهان نای تنفس بیش و کم از این شهامت
نوشتی خوش بود رفتن، سفر باشی همیشه
چنان زی که به برگشتن هزاران توشه آری از کرامت
دلت تنگ است، بدینجا هیچ خبر نیست باش آرام
دوباره باز گردی روزی از نو باشد و دُور وخامت
به شادی بنگر اطرافت بِکُن پر اندرون بوی بهاری
بدان چندان نداریم در طبق دوباره این رحل اقامت
همه در فکر سوزاندنِ عمرند و ندارند قدر آن را
بنوش هر قطره را با لذتش، بهتر که تا گردد حرامت
مپرس از من که خود گمراهم و آواره در راه
فقط گویم چنان زی که نباشد آخر کارت ندامت
همیشه در نظر دارش که گر اندر میان مانی به راهی
چنان جمعش نمایی که تمیزی آخر کارت به پایانی تمامت
نمیگویم که در شبهای بیتوته همه پیغمبرانند
ولی دانم همه اهل دل و نیکوخرد اهل زعامت
یادداشت شاعر
زعامت = پیشوایی،سروریتقدیم به دوست گرامی فیروز دولو در جواب دست خطی که از سفر برایم ارسال کرد.
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
20.04.2025