سر نخ
یک رفیقی در مقام دوستی شعرم چو خوانا می کند
تاکه از گمراهیم آرد نگارِش را تماشا میکند
گرچه من پیرم ولی در کوره راه زندگی
تجربه هرچه بیابم شایدم غفلت ز جانا میکند
گفته بودند در جوانی عاقلانِ رند و مست
هوش دار آنجا که دل هنگامه بر پا میکند
صبحگاهان آسمان را صحنِه پردازی کِشید
حق به تصویر جاودان اینگونه مانا میکند
ما که در گمراهیِ خود آمدیم و رفته ایم
دیگران بین کین چنین دعوی به دانا میکند
کس نمیداند کجا وصل است نخ در دست وی
آن که آن را از ازل تعزیه برپا میکند
بوده ایم و گفته ایم هر گونه صحبت بی امان
خود نیندیشیم بدان کو از کجا مارا تماشا میکند
شامگاهان را که در بستر به فکرش میرویم
خوب میدانیم آن بخشندگی با ما مدارا میکند
ای عزیزی که جهان را از ره دیده قضاوت میکنی
عاقبت بین آنچه وی اندر صدف در قعردریا میکند
یوسفی را می رباید پیرمردی را به عُزلت میکشد
پیرهن با بویِ جانِ نازنین کنعان روانا میکند
ما چه میدانیم چراهای زمان را از چه مغروریم
از کجا آریم این سرسختیِ نخوت که حاشا میکند
من نمیدانم کدام ره صالح است از دیگری
آنقدر دانم کسی هرگز نباشد کان نمایان میکند
در نهایت حرف خود را من بگفتم بهر یار
دِین خود دادم بر آن یاری که رسوا میکند
[ به پاس تشکر از شاهرخ قدیمی برای تشویق به ادامه راه ]
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۶/۱۷