سر ساعت
من وقت ندارم که برای خواب به کارش گیرم
گر دیر شود زمان رفتن است که دیگر پیرم
من وقت ندارم که به زندگی خود اندیشم
تا فکر تو باشد دگر از خود گذرم راه دگر برگیرم
من وقت ندارم جمله عادی ما گشته به هر روز و شبی
فکر کن که اگر دیر شود به راه تو می میرم
من وقت ندارم که کنم کاری که کارستان است
این که شقالقمر است زندگی روز به شب زنجیرم
من وقت ندارم که پس از کار به خود اندیشم
هدف ثابت پابسته وابسته به آماج هزاران تیرم
من وقت ندارم که بگیرم به برم دلداری
لیک تیغ لبه تیز دو سر آختِهِ شمشیرم
من وقت ندارم بنشینم لب جوی پای عرق کرده خود را شویم
گر چه تاول زده دستم نرود بر سر سفره که ز فقرش سیرم
من وقت ندارم که ز این وقت فراری که به پیاش میگردم
پرسشی مطرحش آرم که چرا هرچه روم بیش کشد در زیرم
من وقت ندارم که سر ساعت بیتوته شبان آغازم
تو بیا دست بدار از این همه تهمت و بهتان و دو صد تنفیرم
تنفیر= فراری دادن
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
21.08.2024