سر بر دار
نگاه تو به دیگر بود و من سرشار از دردم
تو میگفتی حکایت ها من اما گوش میکردم
شود آیا دلت با من نگاه خیرهات، رویت به من باشد
ولی دستت به پنهان باشد و در فکر اِقوای منی هردم
چنان ما را به افسونت فریفته خام گردانی
نهایت گشته نادم از گناهانی که من مغموم و دلسردم
اگر گاهی کنم صورت به سیلی سرخ باکی نیست
همان بهتر نبیند مدعی کمرنگیام از چهره زردم
چنان ما را زمین گیر کرده مهرت تا هر آنچه را روا داری
به دل آرم درون در گوشهای تنها نشسته عشق پروردم
اگر روزی نگاهت لحظهای سویم بگردانی ولو ناگاه
ز پایان مسیر طی شده با سر به سویت زار میگردم
به من اندیشهام گوید که روزی دیدهای آتش زند قلبت
که میدانم نگاه آشنایت میجهد بر چشم فرزندم
اگر دیدی نگاهش را، درون شو طی کن آن برزخ به ما آیی
که مانده منتظر تنهایی این سالهای بیکس سردم
به خود گویم که در شبهای بیتوته چرا ساکت شوی جانا
بگویم هرچه باید گفت که سر بر دار اگر باشم، من آن مَردَم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱/۱۰