کریم سرپولکی
سروده‌ها
سحرگاهان
منتظر بنشسته ام شاید سحرگاهان شود
عالم بالا روا دارد دمی هم مرحمِ دلها شود
جام می را بهر هر آزاده ای بالا بَرد
نازنین چشمی برایِ بینِ ره افتاده ای گریان شود
بلبلی خوانَد برای کودکی، از سرزمین و میهنم
بوی آن گل تا سراپرده رود جائیکه غم پنهان شود
من چه میدانم کجا پنهان به دل مانده رسوبِ و لِردِ غم
گرچه میدانم چنان باید کنم تا شادیت چندان شود
فقر را آنروز برایِ ملتم قسمت نمودند
کو بشارت دادنم انسانیت والا شود
گفته بودی هم بدنیا زندگی بر من بسازی
هم بنا داری مرا بر آخرت خانه، چنان جبران شود
من چه ساده بودمی تا مکر تو چشمم ببست
خدعه کردی در رهم گرچه گناهت زیرِ آن کتمان شود
گرچه مغبونم نمودی وانگهی ممنونیم داری طلب
در کدام مکتب گرفتی درس خود تا آیهِ شیطان شود
دست بدار از خفت و خواری برایِ ملتی کهنه تبار و نیک سرشت
تا کجا بالا رود فواره هر دم تا نهایت بر زمین باران شود
آنچه را بر خلق ارزانی بداری جای آزادی و شادی
آخر کارت ببین آن کینهِ تو فقرِ محرومان شود
من همی دانم که هر اشغالگر در سرزمینم آمده
آخر کارش به رسوائی کشیده
دودمانش بر سرِ تاوان شود
امشبی را که به بیتوته نشستم بهر این ویرانه ام
بارالها ها مددی کن شایدم بینم رهائی ملتم خندان شود
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۹/۶