سایه بلند
در انتهای راه که سایهها بلندتر از ما میشوند
تو همواره بسیار کوچکتری ز سایه بلندِ کنار من
من از نبود تو رنجورم و حیران می نگرم
به سایه بلندِ به انتها رفتهِام ای نگار من
من اگر چراغ راه تو باشم گناهِ من است
که ترا به سایه بنگرد دل بیقرار من
عجب است با تو بودن و سکوت کنار تو
ای نازنینی که خزان است بیتو بهار من
من آنچه در توان بوده داده به راه نثار
دیگر نیایدم امید پسِ اینهمه انتظار من
گرچه بلند است سایههای دراز زندگی همه
اما مقام شامخ تو جدا نشسته به افکار من
اینهمه آمده هیاهوکنان به انتها رفته است
ولی فقط سایه مانده از یگانه شهسوار من
ما که گفتیم آنچه شرط بلاغ است در انتها
تو به دل مگیر ز پند و ملالِ بی اعتبار من
در سیاهیِ آن بیتوته شبِ به باد خفته شمع
چگونه وجود سایه اثبات میکند اعتبار من
یادداشت شاعر
سالروز هفتاد و پنجمین سال زندگی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۱/۸