زهر تلخ شوکران
میزنم دل را به سنگ و میکنم بهرت دَرَنگ
تا نکردی بی وفائی من ندانستم چه رنگ
آنقدر دانم نباشی اهل یار و یاوری
زیر پا بنگر نگیرد پایِ تو مرا به سنگ
روزها شب شد نیامد مدعی ما را گهی
ما چه کرده هیچ گاه حاصل نشد یاری به تَنگ
بارها تیری به تاریکی رها کرد و هدف نامطمئن
بین چه حاصل نیمه راه بر میخورد تیرش به سنگ
رفته ای یادت نرفته، کی شوی از خاطرم
دوش رویایت بدیدم میدهیم جامِ شرنگ
گفته بودی گر بسر جامی کشم از زهرتلخِ شوکران
دست ما بر لعبت جانت شود لغزان به چنگ
در گذارانِ زمان افسانه ها ما را حکایتها کنند
چون همان یونس که خود خارج شد از کامِ نهنگ
من چه دانم حاصلِ این زندگی بهرِ چه بود
از کجا هردم رسد این قصه ها خوش آب و رنگ
گر تو هم بیتوتهِ ها را میشناسی و رَوی
دست ما را هم بگیر با تو بیاییم لادرنگ
*
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۸/۹