روشن ضمیر
دیدهاش را بر وسیع دشت پرّاند و ندید
آنکه میگفت دیده است بر آسمان آنچه پدید
گفته بودی هرکه میداند اگر روشنضمیر باشد به دل
عمق دریاها نشسته سوزنی گویا تواند نخ درون دارد به دید
گفتن حرف از دهان آسان بود اما اگر آمد نرفت
فکر آن کن آنچه میگویی بماند خاطرات هر فرید
لافِ در غربت شنیدی این همان طعنه به افرادی بُود
کو ندانسته به تحمیق کسان کوشند به الفاظ مدید
من نمیدانم چرا مردم نمیبینند که آگاهی بود نزد همه
آنچه او داند بداند دیگری، این موهبت از ابتدا بر ما رسید
گر تعقل میکنی بینی طبیعت هرچه در جای خود است
نظم این منظوم نمیافتد به حرفی کز دهان خود زدید
آنکه بر طبل غلّو کوبد صدایش را بلند دارد نمیداند مگر
دیگران ابله نباشند دیگر امروزه توان هر اطلاعی را خرید
مینشیند بر لبش خنده کسی را که به چپ پر باشدش
او نگوید، دیگران بینند چگونه میوهاش هردم رسید
در شب بیتوته تنها یک نظر باشد تو را بس،تا ببندی هر دو لب
آنچه را داری درون، بازش نگر قبل از برونش آورید
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۴/۲۱