روایت
دی اگر مست به میخانه رهایت کردم
غم دل پاک شده جان به فدایت کردم
محتسب نیمه شبان راه به خمار ببست
من مسکین فاصله حفظ و رعایت کردم
آنکه از کوچه معشوقه ما میگذرد باکش نیست
این چه کاریست که من آن را خطایت کردم
مستی می که به آخر نرسیده گنه ساقی بود
من که هرچه چاله در راه نشست از او شکایت کردم
تو که میدانی گناه ارتکاب مست لایعقل نباشد ناسزا
من درین حالت بخندم قهقهه، گرچه حمایت کردم
من اگر راه به بیراهه رود کج نکنم طی مسیر
پیش خود فکر کنم آنچه برفت بر تو عنایت کردم
دیر گاهیست دگر کس نکند بر در من دَقُ الباب
مانده ام فکر، کجا رفته خطا آنچه برایت کردم
من اگر پند دهم این نه به معناست که خود می فهمم
گوش ما پرشده از دیر نصایح که چنانی و چههایت کردم
در شبی دیگر به بیتوته اگر آماده باشی به قضا
آنچه بشنیدی جوابیست که از عالم بالایت روایت کردم
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۹/۲