رنگ یاد
آخرین دیدار را با خنده تلخی که در کنج لبش بود
در کنار بستری که آخرین افسانه شور و شرش بود
ترک کردم گرچه دانستم که بار آخر است دیدار رویش
گفتمش آیم دوباره او که میدانست که بار آخرش بود
رفتم و خود را زدم به کوچه چپ تا نیندیشم به آن شب
گرچه دانستم که این دیدار ما بیهوده کوبه بر درش بود
او که میدانست عمق آب دریای سیاه پیش رو را
لیک دلگرمم نمود چون ساحل امن در سرش بود
خبرش آمد که دیگر بر نشد از جا و رفت و برد با خود
آن همه مهر و محبت آن صفا از نوجوانی که برش بود
سالیانِ دور بگذشته و امشب ناگهان یادش رسیده
خاطرش با آن نگاه لحظه آخر که آتش اثرش بود
یاد ما هم میکند اکنون؟ کجا باشد درین دور کواکب
بیند او ما را ز پشت هر ستاره آنکه بخش بهترش بود
وقت ایام جوانی خودسریها و ندانی شور و حالِ بیخیالی
دُرفشانی از تکبر بینیازی از محبت ز آن همه سیم و زرش بود
موسم رفتن که باشد هرچه باشی، در مسیری
یاد وصفش سالیان است رفته اما گوئیا در نظرش بود
من به هر بیتوته شب در آسمان بینم ستاره
رنگ یادش اختری باشد که گویا در طلوع سحرش بود
به یاد علی خدیو جم یار غار دوران خدمت ۱۳۵۱ مشهد که در بیمارستان هزار تختخوابی تهران برای آخرین بار ملاقاتش کردم .
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
24.02.2025