✦کریم سرپولکی
سروده‌ها
رنگ و لعاب
دیرگاهیست که دیگر نگهت بر نگهم رنگ ندارد
حیف از تو که با من عملی جز به سر جنگ ندارد
ما که به توافق بنشستیم به سر سفره بیداد
گویا که به سینه بجز از توده ای از سنگ ندارد
ما رفته به بادیم گذر کن ز قضایا ره خود رو
از مدعیانی که وضو گیرد، دعا گوید و فرهنگ ندارد
در کوچه معشوقه شده عاشق بیچاره نواخوان
سازی که به آن پنجه در اندازد و آهنگ ندارد
در خواب به رویا بکشد یار به آغوش و به بر تنگ
آنگه که بر آید ز چنین خواب ببیند که برش تنگ ندارد
در یوزگی و خار شدن در بر معشوقه گنه نیست
این ره که تو بینی ابدی باشد و عاشق شدنش ننگ ندارد
در شهر من مسخ شده بر اثر سختی دیواره فکرم
خاموشی ناقوس کلیسای بزرگم، که خود آونگ ندارد
عمری بگفتند و شنیدیم ز دیهیم و فَرِ شاهی دوران
افسوس بر افسانه دارا که ز دشمن، وطن اورنگ ندارد
ما عاشق ذاتیم برون در بر ما رنگ و لعاب است
تنها شب بیتوته بود اصل که با ما سر دلتنگ ندارد
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۱/۱۸