رنگ رویا
خسته از کار آمده بنشسته ناگه خواب در ربودمی
غافل از بود و نبود و سختی و آرامشم ناگه همی
این عجب هرگز نباشد کان توانت کم شود
خستگی چیره شده وا رفته و درهم دمی
آنچه جذابیتِ موضوعِ بحث امشب است
ناگهان خود را بیابی دست پر از هر کمی
این چه رویاییست هرچه من در آن غوطه خورم
کم شود از قدرتم دستم نیازد انتهای مرهمی
این عجیب است من که با آن یال و کوپال بزرگ
اینچنین بی برگ و بار آواره گشته برهمی
خود نداند ریشه درماندگی افسانه های بی شمار
ضعف و سستی دوری دست از توان این کمی
این میان بینی عزیزی از گذار دور و آرامت رود
گرچه بر تو بنگرد اما نظر تو را نباشد یک دمی
من به خود گویم برون آی این نباشد واقعی
خواب و رویا گاه میدارد تو را دور از نسیم نم نمی
ناگهان خود را رها سازم به یک حرکت از آن
بختک بگرفته ام تا یابم آرامش مثال شبنمی
من چرا شب های بیتوته که تنها بوده ام
رنگ رویایم نشسته در میان چشمه های زمزمی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۴/۱۳