رندی
کجا پنهان کنم شب را هوایش خیس و بارانی است
تو گوئی هرکه در کوچه رود تنها به فکر عشق پنهانی است
نمیدانم کجا آغاز بیداری رقم زد آنکه رفت و یاد او گم شد
گذشته قرنها یک نکته دائم در سرم مانده که پایانی است
همه سعی و تلاش عاشقان بیحاصل است آرام جان اما
دمی بنگر که دل در پشت درهای هزاران بسته زندانی است
عجب رندی به کار خالق دُور و زمان بوده که تا اکنون
میان عاشق و معشوق روابط مبتنی بر اصل ویرانی است
بیا امشب کنار بستری از گل بیارام و دمی خوش باش
که روز دیگری شاید نباشی و نبینی گریه خندانی است
من از اول تو را گفتم که پنهان بِه، به قیل و قال
که آرامش نمیپاید به اجباری که کتمانی است
خزان آید به هر صورت، توانِ صبر میباید به حفظ خود
فداکاری سرشت جان نثارانِ فضای عشق ربانی است
نمی گویم شنو از من که تو خود عاقل و عالم به دورانی
ولی انصاف ده جانا که دنیا بر مدار اصل پیمانی است
یکی بیتوته شب آید که من تنها نشسته بر قضاوتها
مباد این و نباشد آن هر آن ماند همه فریاد عصیانی است
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
07.04.2025