رمز زمانه
روزگارم گر گذشته حس تازه در وجودم میدمد
دورِهِ پیری چه زیبا می شود جائی که صاحب خانه ای
تا سرایت روشن است و دل بُوَد گرم لبالب از نشاط
فکر هیچش را مکن راهی که رفتی انتها افسانه ای
هر چه پیش آید خوش آید بوده راه و رسم من
من بر آن ایده روش ها را گزیدم هر هنر یکدانه ای
گرچه در طول مسیر افتادم و زخمی شده پایم شکست
لذتِ راهم، ندادم بهرِ آخر تا نگویم من بخود دیوانه ای
آنچه یاران بهر گرد آوردنش عمری ببادش میدهند
من به هنگام گذشتن خرج کردم تا نباشد عاقبت بهانه ای
روزگار است و نشاید گفت از پیش آمدِ دور زمان
لااقل رسمی بنا کن تا بنوشد اهل دل پیمانه ای
آنکه رفت دیگر نمی آید بدنیا دست از جسمش بدار
روح خود را آنچنان آرام ساز احساس پرواز پر پروانه ای
شایدم تکرار باشد زندگی برگشت می باشد هدف
گرچه در جسمی دگر اینبار با آرامشی در غالب دردانه ای
هرچه باشد من نمیدانم نشد رمزی گشاده از زمان
تو بیا بیتوته شب را رها کن با پریدن از دل گردانه ای
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۱/۱۱/۲۱