کریم سرپولکی
سروده‌ها
رفیق
شب است و ره خراب و من سرم دوار
کجا طاقت توانی گر شود یاری به سر آوار
بسانِ رهروِ مستی که آید بعدِ میخانه به آرامی
که شاید پای لنگش میرود ناگاه در گودِ پسِ دیوار
آنچنان در هر قدم سر را به بالا میبرد شاید
تا نگاهِ روبرو موزون طریقِ پیشِ رو هموار
گهی شادی بیفزاید بیاد یار و اَغیاری
گهی گریان شود یادِ رفیق و چوبه آن دار
زمانه گر سر ناسازگاری پیشه کرده مصلحت اینست
گرنه کس آگَه نباشد حیلهِ این پیرِ افسونکار
همی رفت و تلو خورد و بِرَه اِستاده  ماند و بود
کُتَش را رویِ کِتف آویخت برون آورد آن ته ماندِهِ سیگار
آتشش روشن نمود با چوبِ کبریت و فروخت آن نیمه را
پک به زد بر آن همی دودش برون از انتها آن بی قرار
خود نمی دانست چرا امشب هوای یارِ دورانِ قدیم
میکند وی را صدا یا میکشد اورا به سوی محفل یار عیار
چند بار دور و برش را  دید و حیران بر خودش
کو چرا سرگیجه دارد دل بُوَد هی بیقرار
ناگهان قلبش طپید آن همره سال و زمان
حرکتش دیگر نشاید همچنان دُور و دَوار
سینه را با مشت کوبید شایدش همراه گردد
لیک او دیگر نیامد یا نشد پِی هَمرَهِ آن تک سوار
در میان دود و مه آمد رفیق دُورهِ ایامِ دور
از میان آسمان دُور و برش اَبر و غبار
دست او بگرفت و همراه خودش بالا کشید
هردو شادان پر کشیدند رو بسوی لاله زار
جسم وی درجا نشسته در کنارِه آن گذر
خنده بر لب چَشمِ بازش مانده برجا در نظار
رهروان هرگز ندانستند چرا لبخند دارد این غریب
اصل آن شادیِ وصلِ دیدنِ کهنه نِگار
ای کسانی که رفاقت بهر دل بُگزیده اید
اندر آن دم لحظِهِ آخر شود با خنده بر تو آشِکار
شعرِ خود را بهر او گفتم سرودم تا دمی
داند آمالِ دلم از دردِ خود آن دوست، آن پیرانهِ یار
میبرد همراه خویش بالا تورا تا عرش اعلی کبریا
اهل بیتوته بود هرکس بیادِ دوست دارد یادگار
بیتوته‌های شبانهٔ سرپولکی