رفتن به پایان
چه باید گفت چرا باید، کجا جاریست افکارت
رها گشتی رها کردی نمی گردی به سامانت
شماتت های تو درس معلم بود که در برگ گل یاسی
چنان بر صورتم سائید که آویزم به دامانت
چرا رفتی کجا رفتی نمیدانم که رفتن را چه آغازیست
اگر آغاز پس رنگ نوازش ها کجا دارند جانانت
همیشه بعد رفتن ها همی پایانِ ره آیی به لبخندی
کدام لبخند می داری کنون از ماوراءِ راه به یارانت
دلم خواهد دوباره از میان در برون آیی بیاسایی
میان سفره کوچک ما نانی فطیری نوش جان آنت
کنی ایراد بر شعرم حذر داری به گمراهی
نمی خواهم به باور آورم رفتن به پایانت
برای طرح اشعارم همی ایده دهی جانا
دهی سرمشقِ عشق از دانشی در اصل کتمانت
چه باید گفت که افسوسِ نبودِ تو نمیدارد سکون، رفتن
به دنبالت اگر گردم به جز یادی نمی یابم به پایانت
از این رو می برم امشب به بیتوته چراغ روشنی با خود
که در تاریکی دنیا بیندازم نگاهی بر نهانی های پنهانت
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۷/۲۱