رفاقت
سرم را گر به پای دوست می سایم اگر دانی دلیل محکمی دارد
اگر در سایه بانش تکیه می دارم نمیدانی دلیل محکمی دارد
اگر بر ریسمانش خود می آویزم که تا پای جنون مانم
بدان حتما بدون یار ناچیزم که نادانی دلیل محکمی دارد
هزاران سالیان و قرن بگذشت و رَوَد آخر به پایان عمر هر آدم
ولی تنها امید بودنم با او که می میرد به آسانی دلیل محکمی دارد
عجب قدری بداده این رفاقت شان انسان را
مرا رسم نیاکانم اگر آرد به پایانی دلیل محکمی دارد
یکی رفت و دگر رفت و همی ما هم رویم پشتش
نمی مانیم که رفتن شرط آمد شد پشیمانی دلیل محکمی دارد
اگر آبی بماند گند آید در نهادش رنگ می گیرد
همینکه زندگی میگذرد یکسان نمی مانی دلیل محکمی دارد
منم من آن مریدی که همی سر بر وفا دادم مرا توبه نمیباشد
اگر رسم وفا داری به مکتب گشته ناخوانی دلیل محکمی دارد
کنون در راه آرامی سرافراز چنان باری ندارم شکوه از وزنش
تحمل وزن سنگینِش به دوش ناتوان جانی دلیل محکمی دارد
دراین ایام پایانی که راه رفتنی روشن گشوده پیش چشم ما
شب بیتوته را ناگه به سوی عشق میرانی دلیل محکمی دارد
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۶/۳