رسم شهادت
تو سرشاری تو لبریزی مبند لب را ز خودداری
بگو دل یا بگو جان هر چه را که آرزو داری
بریزم آن به پای تو به یک حرکت به آسانی
چنان مخدوم می گردم که تا آخر مپنداری
در این مخمص که ما تا ریشه، درآنیم
چرا باید تقدس را بجای عشق پنداری
از آن روزی که اول برق چشمت بند دل بگسست
نمی دانم چرا افسرده گشته ام به دلداری
همی ترسم که نامحرم زند زخمی به ساز دل
چرا هرچه رود بر من شمارندش به دینداری
بیا تک شاخه عمرم شکن در عصر پاییزم
که من در دست تو بهتر ز آزادی به بیداری
امید جان شود یاری که خود در بحر بی پایان
بلم در موج میراند به رسم فاتح دریا به رهداری
چه شوری در جهان آید که عاشق نزد معشوقش
بداند آنچه تا امروز پرورده، کند بر وی هواداری
نگفتم شعر خود شب های بیتوته که راهم ناتوان گردد
همی کافی بود رسم شهادت را برای عشق نگهداری
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۳/۱