رایحه
یار گوید از کجایت آوری بیرون چنین شعر و نوشته
تو که هر روز و شبت در کسب و کار فکرت سرشته
من نمیدانم جوابش چون برایم با همه مشغولی روز
نیمه شب بیدار میدارد مرا آن رایحه آید که از باغ بهشته
گرچه بختِ خوب، آن موهبت است اَجر صفای قلب صادق
لیک بنشسته کنارت سر نوشت است آنکه او باشد فرشته
من بسی شاکر به دادارم از این بگذشته عمر گرچه نه آرام
آنچه اکنون دارمش حاصلِ آن صبریست که این مزرعه کشته
هر کسی راهش بیابد تا سرانجامی نشیند راحت دل
گرچه باشد راه پر پیچ و خم اما بگذرد مسجد ،کلیسا یا کنشته
هر چه باد آرد ز کوی دوست بر تو ارزانی که باشد
یادگاری، بوی عطر آشنای آن عزیز کز خاک و خشته
صورت نیکو سرشتِ نیک میدارد پسِ پنهان به کس
آنکه کارش نیست نیکو، تو بدان حاصل آن افکار زشته
هر که در دوران خود خوشبخت میباشد بدان او صادق است
آنکه در ظاهر بخندد پشت سر خنجر زند، انسان نگشته
میرود عمر و نمیدانم چه آید بر سرم در ناتوانی
در شب بیتوته ای شاید درآید شعر ما تحریر به رشته
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۳/۲/۲