راز عاشقی
چشم بگشا دور خود بنگر سپس آغاز کن
تیرگیها پس زده شوری دگر پرداز کن
هیچ لازم نیست با جار و جلال و جبروت اطراف را
زیر پای خود نگر آنگه هر آنچه دیدهای دمساز کن
اینکه گفتند و به طبلش بر نواختند و سپس رفتند بگو
مانده آیا جز خبر چیزی از آن بعداً بر آن اغماض کن
عاشقی رازیست که گر بر هرکسی افشا شود
گفتنش بی حاصل است در آسمان پرواز کن
من به پرواز آمدم از دیدنت آنگه که خندیدی به من
گوئیا من در نگاه تو نبودم عفو فرما چشم خود را باز کن
آنکه در دوران خود کمبود مهر دیگران را دیده است
باید از داخل تکاند خانهاش آنگه برون پیرایشش پرداز کن
هر که در داخل بدارد گوهری بهتر نداند مدعی
گر به تقسیمش برآیی سهم خود افراز کن
میروم از کوی تو شاید روم از خاطرت
ای بسا در بیکسی سوز دلی دمساز کن
ای که در بیتوته شبها آمدی و ره ندادندت درون
پشت در خوابیدنت دیگر چرا، بهر خدا کم ناز کن
یادداشت شاعر
افراز= تقسیم مال مشاع
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
30.08.2024